تبليغاتX
سین.میم.شین

پنجشنبه 2 مهر1388

قسمت اول

به نام خدا

*یادش به خیر ... اردو جهادی...

 

**مقدمه:

خط به خط این خاطرات،وقایع و افکار و احساسات منه... افکاری که چه بسا تغییر کرد و احساساتی که چه بسا اشتباه بود... چه خوب باشد اگر کسانی هم این را بخوانند و انتقاد بنامندش و درصدد اصلاح برایند... چرا که همیشه اطرافیان ما 10 روز همراه ما نیستند تا به حقایق پی ببرند... اگر من روز سوم برمی گشتم ، برای همیشه با ب.س.ی.ج خداحافظی می کردم ...هر چند آرمانش را دوست داشتم ولی وسیله مرا ناامید می کرد...

در مدت کمی که در همراه "اعضای"بسیج بودم ،"بسیجی"کم دیدم ... کسی که رفتارش مرا به سوی خود جلب کندوآنچه که از بسیجی در ذهن داشتم تحقق بخشد ...

 ب.س.ی.ج را دوست دارم چون ب.س.ی.ج.ی را دوست دارم ... به یاد ش.ه.ی.د.ا.ن ب.س.ی.ج.ی  صلوات می فرستم...

 

 

***ابتدای سفر چون خیلی برام جالب بود ریز به ریز می گم... وبعد هر چی یادم بود... کم کم ...

 

 

*قسمت اول *

 

 

_ آغاز سفر:   

18مرداد...قرار بود 8شب جلوی مسجد باشیم...البته مسجد بالا...با پدر و البته مادر راه افتادیم...بابا ماشین رو آورد جلوی نمازخونه... با بچه ها و محیط ب.س.ی.ج و غیره آشنایی نداشتم و بگم که هنوزم زیاد ندارم...

احساس خوبی نداشتم ... زود خداحافظی رو تموم کردم و رفتم داخل ...با اون چمدون چند تنی که به زور حرکت می دادمش و کیسه خوابی که قرار بود برود قطب شمال!!!!

رفتم داخل به خودم امیدوار شدم ... یکی از بچه ها –که بعدا فهمیدم مرضیه است-از منم بزرگتر آورده بود ... این باعث شد که مطمئن شم اون ساک کوچیکی که دیدم هیچ ارتباطی با اردو جهادی نداره!!!! یه ذره که گذشت رحیمه نامی رو دیدم که صاحب اون ساک بود و البته همسفر ما ...

کم کم آدم های مختلفی رو دیدم ... همه جدید ... غریب بودم خلاصه...عین کلاس اولی ها ...

 منی که با زمین و زمان شوخی می کنم باید بیشتر مواظب حرف ها و کارام می بودم  ...

 وای خدای من چقدر طول می کشه تا با اینا راحت باشم ...

بعضی ها همدیگه رو از قبل می شناختن و این بیشتر آدم رو نگران می کرد ...

 

_در مسیر:

تو اتوبوس ما بودیم و 2 تا از "پسر"ها که بعدا فهمیدم اسمشون "برادر"ه  (!) بیش از نصف اتوبوس خالی بود... وبه عبارتی هتل بود گویا!!!

این طورکه دریافت کردم گذاشته بودن این دوتا روپیش ما که مواظبشون باشیم ...

نماز صبح رو اصفهان بودیم...

 

_ شهرکرد:

صبح نه چندان زود(حدود ۹) بود که رسیدیم شهرکرد... به نظر خیلی زود رسیدیم...

همه شرایط طوری بود که به هیچ وجه پسر ها و دختر ها ...ببخشید خواهر ها و برادر ها (!) همدیگه رو نبینن...

 (احساس آدمی رو داشتم که  تازه مسلمون شده ... همه رفتار ها برام عجیب و پر از سوال بود و کاملا غیر منطقی... چرا؟...چرا؟...چرا؟... وحیف که گفته بودند اردو جهادی "چرا" ندارد ... و کاش داشت تا کوله باری از "چرا" ها بر دوشم سنگینی نمی کرد...)

خلاصه ما رو محبوس کردند در اندرونی و اجازه خروج ندادند و نگفتند "چرا"...

شارژرم تو چمدونم بود و چمدون ...نمی دونم کجا !!!

داخل نماز خونه ای که بودیم پریز نبود و مجبور شدم مدتی از پیریز خارج نمازخونه استفاده کنم...

 

و اندکی بعد......

ناگهان پسر ...ببخشید برادری رو دیدم که البته فکر کنم دیدم (!) چون سرشار از ریش و مو و... بود(تقصیرخودشونه یه کم... همین قیافه خودشونو می کنن که می گیرن میزننشون دیگه!!! منم که "خودی" بودم دوست داشتم بزنمش چه برسه به "ناخودی"!) و نیم نگاهی به من انداخت و به سرعت نون لواش و قالب پنیری که چاقو توش فشرده شده بود  و موبایل یکی از بچه ها که تو اتوبوس مونده بود رو گذاشت روی آب سردکنی که با فوت کردن تمیزش کرده بود(!) و رفت  ... رفتار "برادر" برام عجیب بود ... ومن هنوز نمی دانستم "چرا" اینها اینطور رفتار می کنن!!!...مگر در شهر زندگی نکرده اند؟مگر دختر عمو و عمه و دایی و خاله ندارن؟ مگر ...

 

(همیشه مفهومی که از "ب.س.ی.ج.ی" در ذهن داشتم از کتاب خاطرات همسران ش.ه.د.ا بود ... پس "چرا "هر دو به یک نام هستند ولی آنها آنگونه و اینها اینگونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آه...اما اردو جهادی که" چرا" ندارد ... به فرض هم که چرا داشت ... *)

صبحانه رو خوردیم و یه چیزی شبیه جلسه راه انداختیم ...  هنوز با بچه ها زیاد آشنا نبودم ... رحیمه بود که با هم  کمی نزدیکتر شده بودیم ...

 

از طریق موبایل خبردار شدیم که "برادران" رفته اند به سمت بازفت و ما ماندیم و حوضمان...

بالاخره مینی بوس ما هم اومد...

 

_به سمت بازفت:

مینی بوس  ...  جاده تمام نشدنی ... ساعت ها مسیر ... کمردرد ... خستگی ...

نماز ظهر ، بعد 2-3 ساعت یکی از برادرهای اون یکی مینی بوس اومد و به راننده "امر" کرد بریم مسجد  برای نماز ...(شاید فکر می کردند ما هم مثل آن ها یک مشت آب به صورت ... دست ها ... مسح ...و تمام!!!   حتما فکر ضدآفتاب و چادر و روسری و بهداشت و رعایت حجاب را نکرده بودند...(اگر نکرده بود ژس "چرا" همراه ما بود؟ ...) وگرنه حتما نظر ما را هم می پرسیدند ... راستی "چرا" نپرسید!!!...)

راننده " لطف" کرد و ما را "امامزاده نمیدانم چی" برد تا هم زیارت باشد و هم نماز اول وقت... مرسی راننده ! بازم به برادر های خودمان !

یاد سرویس(!)بهداشتی(!) امامزاده به خیر ... اولین صدا های گاو و الاغی که در سفر شنیدم اونجا بود ...( گروه سرود امامزاده...) و شلنگی که با آن وضو گرفتیم...

بعد نماز دوباره سوار شدیم و 2-3 ساعت دیگه تو راه بودیم...

 

_روستای تلورد:

 

بالاخره رسیدیم ... شهری بود برای خودش این تلورد!!! خوابگاه دانش آموزی  ام ابیها محل سکونتمون بود ...بعداز  روزها فهمیدم  "برادر"ها روستای چ.م.ن  گ.ل.ی هستند...

 

_خوابگاه:

قبل ما برو بچه های بقیه الله تو خوابگاه بودن ...14 روزه اومده بودن و روزهای آخرشون بود... بالاخره یه اتاق خالی پیدا کردیم و من و رحیمه توش ساکن شدیم ...البته اول یه جاروی دل خوش کنک زدیم و بعد یه سری تدابیر اولیه، ساکن شدیم...

 

امروز اعزام نداشتیم... پس تا فردا الافیم ... وقتی اعزام شدن بچه های بقیه الله رو دیدم ، کلیه حرف هایی که درباره اردو جهادی برامون زده بودن تو سرم چرخید!!! مانتو و روسری های رنگ و وارنگ ... آرایش ... چادر های همه مدله !!! خدای من!!!

در مورد آب و هوا هم بگم که  180 درجه خلاف تصورم ...  قطب شمال کجا و اطراف خوزستان کجا!!! هر چند گفتند اینجا چهارمحال بختیاریه ولی ما که باور نکردیم!!!

 

خدا رو شکر خورد و خوراک مناسب بود و البته  فرا مناسب!!!

غذایی که برامون می فرستادن در حد سیر کردن همین تعداد مرد هیکلی گشنه بود ... نه چند تا دختر نحیف ... ( واین اولین باری نبود که ما را اشتباه گرفتند!!!)

 

با بچه ها راحت تر شده بودم ...به خصوص رحیمه که این 10 روز به اندازه ماهها دوستی باهاش راحت بودم!

 با افراد مختلف دیر و زود رفیق شدم... هم جهادی هایی که جزئی از بهترین خاطراتم و سازنده بهترین لحظاتم شدند...آیا ممکنه روزی فراموششان کنم؟!؟

 

***خاطره ها :

 

1.       اولین اعزام به "باغ چندار" روستای صبح:

گفتن ساعت 10:30 حرکته... صبحانه رو با چایی قرضی بقیه الله ای ها خوردیم ...حدودا 11(!) اومدن سراغمون...سرظهر شده بود دیگه...ما آخرین گروهی بودیم که از مینی بوس پیاده شدیم! برامون یه چادر زده بودن بریم توش...به قول نسبتا معروف "عقل که نیست ، جان چه حرصی می خوره!" یه چادر برای کلی نفر...آزاده که کودکان بود رفت بیرون چادر...

راستی کلی پیاده روی کردیم...تو تپه...من و طاهره و شهرزاد... رفتیم دنبال بچه ها و خانم ها و جوانان و نو جوانان... همه می گفتن میایم(!!!) گفتیم فردا ساعت 11 ...

(اولش قرارشد به فامیل همدیگه رو صدا کنیم... من که اصولا وقتی چند تا اسم با هم بهم عرضه بشه حتی اثر منفی هم در حافظم داره ... وقتی یادم نمی اومد و کارشون داشتم،به طریق بی زبانان،میزدم به بچه ها!)

 روستای خیلی قشنگی بود ... خیلی... قرار بود جلسه اول فقط آشنایی باشه... با بچه ها حرف زدم...پرسیدم             نماز؟گفتن "بله!"       روزه؟ "بله!!"     ( ای بابا ...اینه که همه چی حالیشونه... گفته بودن بهمون اینها اصلا تو باغ نیستن!!! و باز هم "چرا" ؟) خب دیگه چی بگم... مخم قفل کرده بود ...در حد ضایعی جزوه(!) رو نگاه می کردم... درباره روستاتون بگید...محصولات و غیره... سریع و کامل جواب می دادن... زیادی زود پیش می رفتیم... کم اورده بودم....گیر هم میدادن هی...یکی گیر داده بود شعر و حدیث و قرآن و ذاستان و ...بخون برامون...کوتاه هم نمی اومد...یه شعر کودکانه از کتابی که همراهم بود خوندم...به طرز تابلویی خوششون نیومد... چرا اینقدر دیر می گذره....

 من: خب بچه ها شما از من سوالی ندارید؟

بچه ها: خانوم شما خانوم (الف) رو میشناسید؟(معلم اعزامی قبلی)

من:نه!

بچه ها: وا !!!!! اونم دانش.گاه.تهر.ان بود... خانوم شما خانوم (ب) رو میشناسید؟

من:نه(به خدا !!!) !

بچه ها: چطور؟اونم دانش.گاه.تهر.ان بود...

من:بچه ها دان.شگ.اه تهر.ان خیلی بزرگه (به خدا...ولم کنید توروخدا...!)

.

.

.

بچه ها: خانوم شما خانوم (ی) رو میشناسید؟

من(در حس التماس و گریه!):نه بچه ها (تو رو خدا بفهمید...)اونجا خیلی بزرگه (این دلیل بر دروغگویی من یا اونا نیست!)!!!

بچه ها: خانوم برامون چرا شعر نمی خونید؟!؟

من(وای خدای من ... ):بچه ها براتون شعر هم می خونم ... بازی میکنیم ... و کلی کار جالب دیگه!

بچه ها: خانوم برامون شعر بخون ...

من(ساکت میشی یا... یاد حرف فکر کنم صدیقه آفتادم که گفت اگه آزاده توپش رو نمی خواست می تونی قرض بگیری...) بچه ها بیاید بازی کنیم ...

بچه ها: آره خانوم... چی بازی؟

من(خدا رو شکر): وسطی خوبه ؟... وسطی.

بچه ها :باشه...

بعد یک گروه بندی بسیار ناجوانمردانه ، منو انداختن با ضعیف ترین ها ... و قوی ترین ها شدن هم گروه...

من:خب شروع کنیم( اصلا یادم نبود میشه تو وسطی گل گرفت و اون شمارش آخر...)

وسط بازی یکی از بچه ها که تنها هدفش من بودم آنچنان محکم زد تو کمرم که ...(بارها قبل از بازی تذکر داده بودم که محکم نزنید ولی کو جوانمردی!...)

 

پ ن 1:بنده کل این دویدن ها و بازی ها رو درحالی انجام می دادم که چادر به کمر بسته بودم ویکی از برادر ها که به اصطلاح آمده بود با پسر بچه ها صحبت و بازی کنه ولی با حال درمانده روی سنگ ها نشسته بود نظاره گر بود...(بابا برادر... درویش کن ...)

پ ن 2:با وجود اینکه برنامه برادر های فرهنگی و خواهر ها کاملا غیر مرتبط بود... یکی از برادران که داشت با بچه ها بازی می کرد اومد و مدادرنگی اضافه هاش رو داد به من تا نگه دارم ...گفت اینها اضافه است...حالا به من چه خدا می دونه!!! امان از قتی بهت نیاز داشته باشن ...

پ ن 3: وقتی توپ رو از آزاده که با بچه ها کار می کرد قرض گرفتم، یه هو دیدم توپ دست پسربچه هاست!!! از برادر محترم(!) پرسیدم لازمش دارید ؟(توپ ما رو آیا ؟!؟) گفت نه می خوایم بگیریم ازشون،بدیم به شما اما ،زورمون نمی رسه !!!(آخه زور تو تا به اصطلاح مرد تا حدی گنده نمی رسه زور من نحیف برسه!!!)

اینجا بود که بنده با اعتماد به نفس کاذبی با پذیرش ضایع شدن احتمالی...(چون هیچ آشنایی با پسربچه های اونجایی نداشتم که حرف گوش کن هستن یا نه!!!) به اونی که توپ دستش بود گفتم توپ رو می دی بهم؟ و در عین ناباوری و دور از جون سوسک شدن ناظران اومد و داد بهم...حتی یه پسر بچه دیگه توپ رو ازدستم زد که دوباره پسش آوردن ...اینجا بود که فهمیدم خدا چرا مادران را مونث آفرید...اینجا بود که فهمیدم اینهایی که به اسم برادر ما رو همراهی می کنن واقعا برادر هایی  بیش نیستند و انتظار بیجا نباید داشت...همه کم سن و سال و نپخته... فقط به اشتباه ما آنها را مسئول خود می دانستیم و البته چاره ای نبود...

پ ن 4:در حال بازی چادرم گاهی از کمر باز میشد...من که عادت به اینجور بازی کردن ها در مسافرت و غیره دارشتم،ولی از نظر اون دختر بچه ها که زیاد نمی شناختمشون ولی بعدا عزیز دلم شدن ... سخت بود!!! هی پیشنهاد به در آوردن چادر می دادن و آزاده رو نشونم می دادن که داشت با بچه ها بازی می کرد درحالی که چادرش رو در آورده بود... آخه آزاده تو زاویه ای بود که اصلا ویو نداشت... ولی من روبروی اون برادر(!) بودم...

اگه فکر کردین بچه ها کوتاه اومدن ، اشتباه می کنید...اونها همچنان تا آخر وقت پیشنهاد می دادن!!!

 (به همین آسانی که الان استفاده از کلمه "برادر"برام عادی شد...اونجا هم یهو متوجه شدم من هم به آقایون می گویم "برادر"...کلمه ای که استفاده ازش رو فقط مناسب شرایط جبهه می دوستم و اصلا خوشم نمی اومد...)

پ ن 5:اون روز چهارتامون همین وضعیت رو داشتیم... کمبود حرف!!!

پ ن 6: بعد از ظهر گفتن ماشین برای جاده خاکی نداریم...برید همون روستای صبح!!!(روستایی که صبح خداحافظی کردیم و درحالیکه حرفی برای گفتن نداشتیم قرار فردا رو گذاشتیم تا آماده به اونجا بریم!!!)

(مخم واقعا داغ کرد وقتی این کوته فکری برادر مربوطه رو دیدم... )

گفتیم: هرگز... و ماندیم و هدایا رو کادو کردیم و اینطور 2 روز گذشت ... که چقدر بهتر می توانست باشد اگر مسئول اردوی کم تجربه و کم سن و سالی نداشتیم... اینها افکار من بود قبل از حرف فاطمه (مسئول وا حد خواهران!!!!!!!!!! اردو)... وقتی گفت برای پاگرفتن این گروه نوپا "السابقون السابقون"ی لازم است تا بسوزند و حرص بخورند ...

واینطور شد که دلم خوش شد به " اولئک المقربون" ...

از آن به بعد جای اعزام و تعداد شاگردها ذره ای برام اهمیت نداشت... حس " خدمت هر جا که قسمت باشد" داشتم و چه ها که ندیدم از این حس... وای خدای من ... چرا  فراموش می کنم که تو تنها کافی هستی!!!

 

 

 

 

یادگار سین.میم.شین در 1:19 |  لینک همیشگی   • 

سه شنبه 3 شهریور1388

بازگشت از بازفت

 

به نام خدای مردمان به حساب نیامده

 

 

من اومدم... سالمم...نگران نباشید ...

فعلا فقط می تونم بگم عالی بود ... عالی...

خاطرات به درد به خورم رو در زمان مناسب حتما می ذارم ...

خیلی خوب بود... به همه ب.س.ی.ج.ی صفت ها پیشنهاد می کنم برن...

یادمون نره :" هر که دلش برای این مملکت می سوزد ب.س.ی.ج.ی است"

ذهنم همش در گیره امتحاناس ...زبون روزه ای ... خدا خودش کمک کنه ...

تو این سفر به معنای واقعی به این رسیدم که "تنها خدا کافیست..."

خدایا این یقین را برایم حفظ کن........

یادگار سین.میم.شین در 0:29 |  لینک همیشگی   • 

شنبه 17 مرداد1388

به سوی "بازفت"!!!

به نام خالق سختی ها

دیگه پس فردا رفتنیم ... از شادی و هیجان و یه ذره استرس  دارم می میرم....

آبجی اومدنی نشد... تنها میرم...مامان هنوز دلش نیست ... به امید خدا می خوام سلامت و پر انرژی برم و سلامت و پر انرژی تر برگردم... شرایط سختیه ...

یکشنبه ساعت ۸ شب ...

خیلی هیجان زدم....!!!!!!!!

یادگار سین.میم.شین در 0:29 |  لینک همیشگی   • 

پنجشنبه 1 مرداد1388

سفری به بهشت ایران ...کلاردشت

به نام خالق زیبایی ها ...

 

سفر بودیم ... کلاردشت ... هوا توپ توپ بود ... تهران شنیدم افتضاح گرم بوده این روزا !!!

با خاله جان بزرگه رفته بودیم ... محمد (پسر خاله) تو این سفر سوژه ای بود ...

موجود خاصیه ...

در  تابش نور و البته از جهتی خاص پشت لبش به سبزی می زنه ...

 امکان نداره وقتی ازش بخوای کاری برات بکنه و محل بوق هم بذاره ...

فقط دنیاش خودشه و مامان و باباش ...

یکی یه دونه ...

 برای احد الناسی حتی مامان و باباش جرعه ای احترام قائل نیست ...

 تعداد تیکه هایی که بلده انگشت شماره  ولی اونقدر تکرارشون می کنه که مخت پیاده می شه ( البته راه مقابله با تیکه های مسخرش اینه که دقیقا به خودش اونا رو بندازیم ... با این کار مچاله میشه )

خیلی کودکه ...

فقط هدفش جلب توجهه...

با اینکه صداش به خروس (البته نوع خاصی)می زنه ولی از دختر ها بدتر جیغ می زنه ... (وقی هر گونه موجود زنده ای رو ببینه...)

......................................

خلاصه بودنش جالب بود ... تنوع !!! یا شاید تهوع!!! بود.البته شوخیست گویا ...

به هر حال سفر خوبی بود ... صبح کله سحر جمعه راه افتادیم و غروب سه شنبه برگشتیم به خانه...

............................................................

راستی ... قبل سفر یه خبر دست اولی بهم رسید ... یکی از بر و بچز مدرسه داره مزدوج میشه ... زیدان رو میگم...

طی اطلاعات بدست آمده از آزی و سعیده(همان نا رفیق مذکور در پست کمیته انضباطی) پسره ۷ سال بزرگتره و علم و صنعتیه... امیدوارم خوشبخت شن ... البته فکر نکنم هنوز عقد کرده باشن... به هر حال ...

...........................................................

برای مولودیه تولد حضرت اباالفضل(ع) چندتا از برو بچز رو دعوتیدم ...

سخت بود تصمیم گیری چون می خواستم زیاد نشن ...

.......................

خدایا ... هنوزم که هنوزه من فقط تو رو دارما ... دریاب!!!!!!!!!!!!!!!!!

یادگار سین.میم.شین در 16:54 |  لینک همیشگی   • 

یکشنبه 14 تیر1388

این رو ها که می گذرد ... دلم روشن است همچنان به نور امید ... این امید کیه؟!؟

به نام حق...

سلام سلام ... نشد ... خدانخواست که بشه برم اعتکاف... همه کارام رو کرده بودم ... امروز صبح زنگ زدم گفتم انصراف دادم ...

خدایا به حق کسی که جای من میره دعای منم استجاب کن ...

خدایا قسمت کن سال دیگه!

چنر روز پیش دوستم(که البته تا حالا ندیدمش  و میشه دوست دوستم که البته فقط هم مدرسه ای بودیم و سال بالاتره!)که تو بسیجه دانشکده فنیه... زنگ زدو گفت یه اردو جهادی هست اواخر مرداد اطراف شهرکرد ... یه روستای محرومی ...

خیلی دلم می خواست برم ... ولی عمرا مامانم می ذاشت ... گفتم بعدا تماس می گیرم ...

همون روز یه دوستم زنگ زدو گفت آموزش گفته امتحانا ۲۹ مرداد شروع میشه ... س قطعا گفتم نه ... البته قبلش به مامانم گفتم و گفت اصلا و چون اصرار کردم و کمی مظلوم نمایی گفت هر چی بابات بگه ...

چند روز بعد تو سایت دانشگاه زدن امتحانات ۱۴ تا ۲۸ شهریوره ...

تصمیم خودم رو گرفتم ... به بابام گفتم...در عین ناباوری راضی بود و مامانم رو هم راضی کرد... باور نمی کردم ... به اون دوست کذا زنگ زدم و گفتم منم هستم .... دیدم آبجی هم دوست داره بیاد منم معرفت ... تو ذخیره ها نوشتنش و امروز مصاحبه رفت و گفتن احتمال زیاد تو هم هستی ...

من قطعا این اردو رو خواهم رفت (البته از خدا می خوام کمک کنه که اگه اون نخواد هیچی نمیشه!)

کلاس زبان امروز رو هم دودر کردم ... حالم افتضاح بد بود ...

راستی از کلاس نگفتم ... از اونجایی که تا حالا کلاس زبان درست و حسابی نرفتم، ترم پایینی افتادم ... 5 نفریم تو کلاس .... فقط یکی پسره! اونم چه پسری...

سطحشون خیلی پایینه ... خب من کلمه و گرامر خیلی بیشتر بلدم و تو مکالمه و... مشکل دارم ... خب بالاخره از یه جایی باید شروع کرد دیگه ... معلممون ارمنیه!!! دختر خوبیه ... ان شاالله که کلاس خوبی باشه!

 از خدا خالصانه یه چیزی رو خواستم ... خدایا می دونم که می تونی ... ازت می خوام ... حتما حتما ...

به صلاح بکن و بده ...

خدایا ... از خود خودت می خواما ...

  یا خدا...

با آزی هم حرف زدم ... هم قبل کنکور هم عصر کنکورسراسری ... حالش خوب بود ... فکر کنم دور و ور ۳۰۰۰ بشه ...

تو این یه ماه قبل کنکور خیلی اعصابم به هم ریخته بود ... یاد پارسال افتادم ... یاد استرسم ... یاد اینکه مطمئن بودم بعد کنکور زندگی ادامه نداره ... اینکه کنکور هرگز تمام نخواهد شد ...

یاد تلاش خودم...یاد تلاش نکردن بعضی ها ... یاد نتیجه ی دلخراش کنکورم ... یاد 1500 ... یاد برو بچز فرزند هیئت علمی ... یاد گریه های بعد کنکورم ... یاد اشکی که بی امان هفته ها می آمد ... یاد روحیه ای که حفظ شددر مقابل دوستان ... یاد مدرسه ... یاد تحویل نگرفتنم ...یاد اینکه مشاورپیش دانشگاهی بعد اعلام نتایج منو کشید کنار و پرسید چرا؟... و من فقط می خندیدم... خنده ای که طعم تلخی تو دهنم اشت ... خنده ای برای حفظ روحیه ام ... خنده ای که منو خوشحال و امیدوار جلوه می داد ... غرور بهترین رتبه فامیل رو داشتم در حالیکه ... تو مدرسه همه در حال انفجار بودن ...  یاد "صا..."معینم... چقدر دلم براش تنگ شده ... امروز بهش زنگ می زنم!

و الان چقدر خوشحالم ... خوشحالم به خاطر رشته ام ... به خاطر دانشگاهم ... به خاطر تلاشم .. به خاطر خدایم ...

 

هر کی می گه کنکور همه چیز نیست داره مثل چی دروغ میگه! کنکور یعنی گذشته ...حال...آینده .... کنکور یعنی زندگی ... کنکور واقعا سرنوشت انسان رو تغییر می ده ...

کل برو بچز ریاضی مدرسمون(ر....ر) رو در نظر می گیرم... هممون تا حد زیادی شبیه هم بودیم ...

همه دختر ...مجرد... دبیرستانی ... تهرانی...رشته ریاضی... به نسبت مذهبی...چادری ... وضع مالی متوسط بالا و شاید بالا و در مواردی بسیار بالاتر...

این تا قبل کنکور بود ...

بعد کنکور : یکی سراسری، یکی آزاد ،یکی تهران ،کمتر از یکی شهرستان، یکی مهندسی،یکی مدیریتی،یکی محض،یکی شریف،یکی تهران،یکی پلی تکنیک،یکی علم وصنعت،یکی تهران شمال،یکی جنوب،یکی مرکز،یکی علوم تحقیقات... یکی مجرد...یکی متاهل...یکی چادری یکی مانتویی ...یکی بسیجی یکی انجمنی ... یکی گلابی ...

خیلی چیزها عوض شده ...

و دلیل خیلی هاش کنکوره ... کنکوری که یکسالش بر عکس نظر بعضی ها 60 سال طول کشید ...در حالی که خود کنکور 5 دقیقه بیشتر طول نکشید ... وشاید کمتر ...

هوووووه.... خالی شدم یکم ...

خدایا داده و نداده هات رو شکر ... خدایا کوچکترین و بزرگ ترین خواسته هایم رو از تو می خواهم ... چون تنها کسی هستی که می دانم می شنوی ... کامل کامل گوش می کنی و قطعا اجابت می کنی ....

خدایا ازت می خوام چون می دونم می تونی ... می دونم می تونی و هیچ فشاری هم بهت نمیاد و چیزی هم ازت کم نمیشه! 

خدایا کاسه ام را پر گردان و صلاحم را به دستم بده (قد یه مسجد شدا...) آمین ...

 

 

 

یادگار سین.میم.شین در 12:14 |  لینک همیشگی   • 

شنبه 30 خرداد1388

واما در کوی دانشگاه چه شد ؟

در باره قضیه کوی دانشگاه خیلی  بی اطلاع بودم و سرم پر "چرا ها" ... خبر های مختلفی خوندم ولی هیچ کدوم به نظرم درست نبود ... در واقع تابلو دروغ بودن ... تا اینکه به اینجا رسیدم ... به نظرم راست اومد ...بخونید :

http://amirihosain.blogfa.com/post-110.aspx

 

یادگار سین.میم.شین در 19:18 |  لینک همیشگی   • 

سه شنبه 26 خرداد1388

به نام خدا ...

اینم از امتحانات پایان ترم ما ... ۲۳ و ۲۴ خرداد که هیچ ... کل امتحانات تا اطلاع ثانوی به تعویق افتاده و بنا به گفته اکثریت در شهریور ماه برگزار می شود!!!!!!!!!!!!!!!

خوابگاهی ها که رفتن خونه هاشون ... راحت و آسوده! یه سری یکشنبه شب بعد قضیه کوی دانشگاه و یه سری فردا صبحش !!!

مرده شوری ها ... میگن زدن داغون کردن دانشگاه رو ...

تو یه سایت اسم ۵ نفر که تو این جریان کشته شده بودن رو خوندم!!!!!!!! مگه میشه!!!!!!!!

رییس دانشگاه هم اطلاعیه داده !!! گفته هواتون رو داریم و این حرفا ... و اینکه از نیروی انتظامی و قوه قضاییه خواسته تا متجاوزین به حریم دانشگاه رو بگیرن !!!!!!!!!

اوضاع خرابه و همشم زیر سر موسویه که هی در گوش طرفداراش می خونه که تقلب شده !!! بابا جان عزیز من ... مشکل اصلی تو اینه که ۲۴ میلیون رو نادیده می گیری ...  ایران که فقط تهران نیست ...

شهرستان کلی به دکی ما رای دادن ... بفهم آدم  . . .  !!!!!!!!!

یادگار سین.میم.شین در 13:6 |  لینک همیشگی   • 

شنبه 23 خرداد1388

                                             به نام خدایی که صدای دلم را شنید ...

سلام سلام .............. خیلی خفن شادم ... ملت هوووووووووووووووووووووووورا دوستون دارم ... زیاد ...

ای ول ...

۳۹ میلیون ....

وای ....

۸۵ درصد!!!!!!!!!!!!!!!!

۲۴ میلیون!!!!!!!!!!!

۳۰۰ هزار ............. !!!!!!!!!!!!!!!!!! (بمیرررررررررررررررررو کروبی .... میگم پناهنده شو ایتالیا!)

یه سری کله گنده خفه کردن خودشونو ... همه توانشونو گذاشتن ... به ایمان و انسانیت خودشون هم رحم نکردن ....

ولی

ولی نتونستن شما رو فریب بدن ...

ای ول ...

آفرین ... 

رو کهکشون نوشته احمدی نژاد و عشقه!!! دکی رو سفیدمون کن ... دکی دوست دارم ... سر افرازمون کن ... به حق این ۲۴ میلیون ... کل ملت رو سرافراز کن ... پشتتیم تا تهش !!! خدایا کمکش کن ...

شنیدم و خوندم که موسوی خودش رو پیروز می دونسته !!!!!!!!!!!!!!!!!!! و از نتایج تعجب کرده !!!!!!!!!!!!!

من که خودم بارها تو روزنامه نتایج نظر سنجی ها رو دیده بودم ... همشون بالای ۶۰ درصد بود احمدی نژاد!!! ایشان در توهم هستند گویا ... سبز سیدی ای که به دم سگ ها بسته شود که رای نمی شود برای تو موسوی !!! بیدار شو ...

بعد بیست سال احساس خطر کردی و اومدی به صحنه ... ولی آنقدر دروغ گفتی که آخرتت رو خراب کردی... متاسفم برات ... واقعا !!! شنیدم تو فکر آشوبی !!! مطابق صحبت های رهبر ه دیگه !!!

رهبر انقلاب تأکید کرده بودند: «اگر كسى ديديد كه اصرار بر اغتشاش و درگيرى دارد، بدانيد او يا خائن است، يا بسيار غافل است.»

(امثال موسوی و هاشمی و ...متاسفم که ماییه ی ننگید... مرگ بر آشوب گر... ) 

 

خلاصه خیلی خوشحالم ... خیلی... متشکرم خدایا!

فردا تولد حضرت فاطمه زهراست ...  مبارک ... مبارک ... مبارک ....با آبجی برا مامانم گردنبندو گوشواره نازی خریدیم ... البته به سلیقه آبجی و به پول هر دو ... خب آخه من اگه قرار بود خودم بخرم باید از مغازه های شیک میدون انقلاب(!) می خریدم ... ولی میلاد نور نزدیکه به دانشگاه آبجی!!!

امتحانای امروز و فردامونم که کنسل شده ...

ریاضی رو به خاطر انتخابات بسیار گل کاشتم .... بسییییار ولی خب کاریش نمی شه کرد ... به امید خدا بقیه رو می خوام بخونم ... خدایا کمکم کن ...

بالاخره دکتر رو به تخت نشوندیم و خیالمون آسودید ...

سرفراز باشی میهن من!!!

 

یادگار سین.میم.شین در 19:42 |  لینک همیشگی   • 

پنجشنبه 7 خرداد1388

به نام خدا ...

سلام رفقا ...

خیلی سرم شلوغه و از طرفی خوابم به حداکثر رسیده و از طرفی انتخاباته و حواشیش(نه البته ۶)و از طرفی امتحانات میان ترم در حد مماس قرار گرفته با پایان ترم و از طرفی بنده در کل کلی قرار گرفته ام و از طرفی  جوش های صورت(رو اعصاب !)و ... خلاصه که اوضاع شلوغ پلوغه! ...

در ضمن کامپیوتر بنده نیز داغون شده و نمیشه comment باهاش گذاشت ... مگر اینکه در دانشگاه ... به خاطر همینم بی خیال وبلاگم شده بودم ........................

ولی از انتخابات نمی شه گذشت ...

 

خیلی تو تردید بودم ... تو دانشگاه که این انجمنی های به اصطلاح اسلامی ندای موسوی...موسوی و من دچار خفقانم خفقانم خفقان ( در حد هناق یا شایدم حناغ یا نهایتن حناق ونه هرگز هناغ) سردادن و اینقدر رو مخمون کار کردن که واقعا حس کردم باید فردی از تبار موسوی بیاد تو کار...

حس کردم که چه احمق بودم که تو این ۴ سال نفهمیده بودم کشورم داره به باد می ره ...

حس کردم میر حسین فرشته نجات ماست....

اما...

اما...

حمایت کردن موسوی رو ...

 کیا؟ خیلی هایی که نمی خواستم سایشون رو کشورمون باشه باز...

 

ولی اونقدر رو مخم کار شده بود که بازم دنبال تحول بودم ...البته نه دیگه با میر حسین!

تا اینکه ...

با خودم و خدای خودم گفتم...

کاش یه جوری می شد می فهمیدم باید به کی رای بدم!!! آخه به نظرم هیچ کدوم لایق نبودن ...

به موسوی که هرگز ... احمدی نژاد هم که تو ۴ سال گند زده بود به  کشور ... رضایی هم که مطمانا خودشم به خودش رای نمیده (بوی دو رویی و خیانت میاد...مرگ بر  کسی که با هدفی غیر خدمت کاندید شود ... هدفی مثل شکستن رای دیگری ! البته اگه به بازی گرفتن مردم خدمت نباشه !!! )کروبی هم که ...!!!)

 پس کی ؟؟؟ رای ندادن یا به نوعی سفید رو هم توهینی به شعور خودم می دونم!!!  منی که بین ۴ تا آدم بد و بدتر رو نتونم انتخاب کنم حتما مشکل از خودمه!!!

خلاصه ...

همچون (...) اندر گل و لای دست و پا می زدیم که...

کنار مسجد یه پوستری دیدم ... یه جای پرت ... بخشی از صحبت های رهبر در کردستان ... برام تکراری بود ولی خوندمش ... *مفهوم کلیش این بود که بعضی کاندیدا ها تخریب می کنن... از دولت حرفایی می زنن که حقیقت نداره و فقط ملت رو بد بین می کنه ... من که بیشتر از همه اون آقایان از اوضاع کشور با خبرم ...می دونم که اینطور که می گویند نیست ................بعضی مناطق کشور بودند که می گفتن حتی یه مدیر هم تا حالا اینجا نیومده ...اما به واسطه دولت نهم.....*(من:یادمه یکبار  با یه فامیلمون(مدیر کل سازمانی) رفته بودیم رودبنه .ـبسیار نزدیک به شهر لاهیجان ـ فامیلمون رفت تا باهاشون در باره بیمه روستایی صحبت کنه!  کشاورزه به شدت تعجب کرده بود و باورش نمی شد که مدیر سازمان (ـ)باشه... براش خیلی عجیب بود ...یه مدیر کل اومده باشه اونجا !) 

 آروم شدم ... قدرت گرفتم ...یادم افتاد که قبلا هم گفته بودن دولت نهم خوبه فقط اطلاع رسانیش ضعیفه... (البته ایشون  ازهمه رییس جمهور ها حمایت می کردن و می کنن ولی این یه مهر تاییده!)

آخه واقعا کی از رهبر ما مطلع تر !!!کتاب "داستان سیستان - ۱۰ روز با ره بر / رضا امیر خانی"  رو خوندید ؟ نه ۱ بار نه ۲ بار ۱۰۰۰ بار بخوانید .... اونوقت می فهمید خامنه ای کیست!!! امام خمینی (ره)چرا حضرت ا..خامنه ای رو مناسب دونست برای بعد خودش!

امام خمینی ... معجزه ی قرن ... کسی که فقط یک رهبر انقلابی نبود ... کسی که خیلی چیز ها می دانست ... کسی که ...

خودش خامنه ای را لایق دانست .... پس این کافیست برای من ... ونه من... برای هر کسی که جمهوری اسلامی امام خمینی را می خواهد... اسلام ناب را می طلبد ... ونه اسلام آنطور که دشمن می خواهد برای ما ...            بله کافیست تا به ایشان اعتماد کنیم...

نمی دونم چرا احمدی نژاد رفع ابهام نمی کنه !!! چرا سکوت ... اصلا این سکوت چه معنی داره؟!؟

موافقم که اشتباهاتی بوده ... قطعا بوده ... حتما خواهد بود ... در هر دولتی و با هر رییس دولتی!

ولی به نظر من اشتباهات دولت نهم قابل جبران تر از اشتباهات دولت امثال موسوی خواهد بود ...

 

اگر مشکل اقتصادی حل شد (فرض محال که محال نیست!) ولی دیگر کشوری از خود نداشتیم  چه!!! اگر جیب ها پر شد ولی دیگر اسلاممان بوی محمد (ص)نمی داد چه ... اگر در دنیا حامی و دوست زیاد داشتیم ولی همچون پاکستان و افغانستان دوستی خاله خرسه کردند چه! اگر دستاورد هایمان را به یغما بردند چه ؟ اگر نفت در سفره های ما که نبود هیچ در سفره ی آمریکا و اسرائیلی ها  بود چه!!! اگر در مقابل چشمانمان دست دوستی به دشمن خائن دادند چه !!! اگر کشور را فروختند و با پولش شکم هایمان را سیر کردند چه؟!؟

(شاهد:وطن یعنی گذشته حال فردا ... *تمام سهم یک ملت ز دنیا* ... )

 اگر شهدا فراموش شدند چه ... اگر فرزندان شهدایی که هنوز بوی پدرهاشان را می دهند  مقابل چشمان مان به خاطر آوردن نام خون شهدا به باد کتک گرفتند چه ... 

  اگر فسادی که از آن رنج می بریم به یک قانون تبدیل  شد چه !!!

اونوقت اگر همه مان با هم جمع شویم ... اگر همه روبان سیاه ببندیم ... اگر همه جا را سیاه پوش کنیم و به حق فریاد بزنیم  : من دچار خفقانم خفقانم خفقان ...

اگر جوابی بشنویم می گویند:ما هم همین را از شما می خواهیم ... سکوت و خفقانتان را ...

 

مگر این طور نیست که گفته اند: از ماست که بر ماست!!!

یادگار سین.میم.شین در 1:20 |  لینک همیشگی   • 

پنجشنبه 20 فروردین1388

امتحانات میان ترم2

به نام خدا
امان از این میان ترما ! بعد الافی عید  یهو آدمو به سیخ می کشن... حالا حالا ها هم تموم نمی شه! معادلات رو امروز دادم ... خرزده بودم ... خوب دادم .حالا نوبت ریاضیه! وحشتناکه ... سر کلاساش نتونستم درست و حسابی باشم و تمرینی هم حل نکردم و سر حل تمرینا هم نبودم ! یعنی ممکنه بتونم خوب بدم؟!؟ دیگه باید خودکشی کنم واسش...
امروز پدر رفت سفر ... ما ماندیم و خودمون
راستی کلی تمرین معادلات استاد تعیین کرده بود تا امتحان حل کنیم بدیم بهش... نهایتن نیم نمره امتیازی!!! خیلی زور داره ... ولی خب برای امتحانم خوب شد ... گفته تصادفی تمرینای چند نفر رو انتخاب می کنه و چند تا از مسئله هاش رو تصادفی صحیح می کنه و اگه غلط باشه نمره نمی ده !!! وحشتناکه ... تصادف در تصادفه ولی فکر کن با این احتمال کم تو همون کسی باشی که تمریناش انتخاب میشه و همون تمریناییت صحیح شه که بلد نبودی و به 5 تا نمی رسه!!! خدایا ...  خب احتمال صفر هم ممکنه اتفاق بیفته چه برسه به اینکه احتمالش صفر نیست! من که خودم و تمرینام رو به خدا سپردم و امید وارم کل کل کل نمره یعنی اون نیم نمره قابل دار نصبم شه!
دیگه که ...هیچی ... سرم خیلی شلوغه و کم پیدام 
یادگار سین.میم.شین در 17:51 |  لینک همیشگی   •